زندگي مي گويد سهم تو تنها درد و اشک است مي گويد
سرنوشت تو را با اشک رقم زده ايم و تو را با درد آميخته ايم .
می گويد تو از جنس باراني اما نمي دانم چرا هميشه دلم باران
می خواهد آنقدر باران که اشک چشمانم در ميان قطرات باران پنهان شود.
زندگي به من آموخت که هيچ چيز و هيچ کس نيستم و تنها بايد
مطيع يکتا خالق هستي باشم . آري ! زندگي به من آموخت که بسوزم و
با زندگيم بسازم پس لب از لب باز نمي کنم و مي سوزم و مي سازم ،
آري سوختن ، هيچ نگفتن ، هنر است و تنها مي گويم :
این نیز میگذرد
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:24 توسط مهدی |
کي بود که با اشکاي تو يه اسمون ستاره ساخت
کي بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت
کي بود که با نگاه تو خواب و خيال عشق و ديد
کي بود که تنها واسه تو از همه دنيا دل بريد
نگو کي بود کجايي بوداونکه برات ديوونه بود
رو خط به خط زندگيش از عشق تو نشونه بود
من بودم اونکه دلشوساده به پاي تو گذاشت
اونکه واسش بودن تو به غير غم چيزي نداشت
من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:41 توسط مهدی |
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند چشمانم بس که بارید تحمل نور مهتاب را هم ندارد
آخ که چقدر تنهایم دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت
نوشته خسته شده.
روبه روی آیینه نشسته ام آیا این منم؟ شکسته .. دلتنگ .. تنها
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:5 توسط مهدی |
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد به تو گفتم و دلت از قصه من با خبر شد
آه که چه لذتی داره ناز چشمات کشیدن رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اونو نوشته
میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من میدونم واست یکی شد بودن و نبودن من
اما روح من یه دریاست پر از موج و تلاطم ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آه که چه لذتی داره ناز چشمات کشیدن رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 17:16 توسط مهدی |
زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من
عشق فرمود تا چه بگوید این دل من
عقل نالید کجا حل شود این مشکل من
مرگ خندید در این خانه ویرانه من
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 17:21 توسط مهدی |
عزيزم ميخواستم هديه اي برايت بفرستم، گل گفت: مرا بفرست که نشانه ي تمام زيبايي ها هستم. شمع گفت: مرا بفرست که گل پرپر مي شود،
پروانه گفت: مرا بفرست که شمع آب مي شود. ناگهان از ته قلبم صداي بر خواست که گفت مرا بفرست که همدم تمام تنهايي هايش هستم.
قلبم را تقديم به تو مي کنم تا باور کني كه دوستت دارم براي هميشه. آنقدر مهر تو را در دل خود جاي دهم که خجالت زده آيي و بگويي که بس است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 0:18 توسط مهدی |
تو راگم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من
گرفتار سکوتی سردو سنگینند..
وچشمانم
که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
نمیدانی چه غمگینند..
چراغ روشن شب بود
برایم چشم های تو
نمی دانم چه خواهد شد!
پراز دلشوره ام،بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی که من بی تو
هزاران بار،در هر لحظه میمیرم...![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:40 توسط مهدی |
کاش وقتي به تو مي انديشم، قطرات اشک مي گذاشت تا تو را در خيالم خوب نظاره کنم! کاش زبانم و دلم ياري ام مي دادند تا با تکرار نام تو، آتش وجودم را براي لحظاتي خاموش کنم و حتي اگر شده لحظه اي به آرامش برسم...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:54 توسط مهدی |
من سالهاست در پریشانی هزار گندم آمدنت را آه میکشم ***
دیگه حتی نفسهام هم عطر یاد تورو داره.اینقدر توی اتاقم آه کشیدم که دیوارهای اتاقم پرازعکس نفسهای یاد تو شده.دیگه خسته شدم اگه خدا تورو به من نده خودمو توی گورستان عکسات دفن میکنم. هر روز که از نو آغاز میشه من چشمم روشنایی رو نمیبینه چون به نور اجازه نمیدم وارد اتاق بشه تمام پنجره های اتاقم از عکسای تو پر شده و نور دزدکی سعی میکنه از لابه لای عکسا داخل اتاق بشه.ولی من احتیاجی به هوا ندارم من نور نمیخوام من تورو دارم. تویی که نفس منی تویی که جون منی تو همه ی زندگی منی.میدونی دیگه ساعت دیواری اتاقم هم به تو فکر میکنه حتی عروسک های تو اتاقم هر شب خواب تورو می بینن.گل قشنگم دوست داری یه نفر عاشق و دیوونت بشه.دوست داری تمام لحظات کسی رو پر کنی که چشمات همه دنیای اونه.دوست داری هر شب یه نفر از هزاران هزارکیلومتر دورتر بهت شب بخیر بگه. من همون دیوونم که هر شب به آسمون شبانه ی چشمای تو شب بخیر میگم.تو کسی هستی که وقتی از همه عالم دلم میگیره دوست دارم بهش فکر کنم و با تصور صورت معصوم و مهربونیات غصه مو فراموش کنم
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:48 توسط مهدی |
هی نشین غصه نخور رفته که رفته
اگه دوست داشت نمیرفت اونکه رفته
هی نشین چشم به راه رفته که رفته
اگه عاشق بود نمیرفت اونکه رفته
بیخیالش مگه چند سال تو جوونی
بیخیالش مگه چند سال تو میمونی
بی خیالش اینا رسم روزگاره
همشون کار خداست حکمتی داره
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:41 توسط مهدی |
برای روز میلاد تن من
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی
برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین
بشه بی تو غم فرسودن من
نمی خوام از گلهای سرخابی
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت
به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستهای تنها
بگیره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم
ببینی آتش و خاکستر من
ای تنها نیاز زنده موندن
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت
اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین
بشه بی تو غم فرسودن من
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:40 توسط مهدی |
هیچ وقت نگفتم می ترسم دنیا به پایان برسه و تو هنوز حس منو ندونی
هیچ وقت نگفتم می ترسم یادت بره دلت برام تنگ بشه
نکنه فراموش کنی یه نفرهر روز و هر لحظه به یادته
نکنه به دلت بگی بی من سر کنه که من نمیتونم بی تو بمونم
بهونه عجیب و سرکش و مغرورم
من هیچی نمیگم اما میخوام تو بدونی ....
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:5 توسط مهدی |
کج باوری ، ز سایه خود هم رمیده ام
من لاله زخون جگر آب خورده ام
نیلوفر ، به شاخه غم تاب خورده ام
من آن شقایقم که به جرم تبسمی
عمری دریده دامن و ، خوناب خورده ام
دانی چرا خمیده چو چنگ است قامتم ؟
در بزم غیر، سیلی احباب خورده ام
چون قایق شکسته به طوفان زندگی
بی بادبان به سینه گرداب خورده ام
کج باوری ، ز سیاه خود هم رمیده ام
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:51 توسط مهدی |
اگر ترکم کنی قلب مرا نيز با خود خواهی برد
و من بدون تو و در فراغت نمی دانم به کجا بروم
اگر مرا ترک کنی باز هم من هيچوقت فراموشت نخواهم کرد
و اينجا تنها در انديشه تو خواهم ماند
اگر مرا ترک کنی درد و غصه مرا خواهد بلعيد
و ديگر حتی يک روز بدون تو زنده نخواهم ماند
اشکهايم دريايي پديد خواهند آورد
که من بی وقفه در آن در انتظار رسيدن به تو شنا خواهم کرد
و اين است دليل بودن من
اگر مرا ترک کنی هر چه دارم از دست خواهم داد
و من می دانم که ديگر کسی مثل تو را نخواهم يافت
اشکهايم دريايي پديد خواهند آورد
که من بی وقفه در آن در انتظار رسيدن به تو شنا خواهم کرد
و اين است دليل بودن من
من پايان عشقمان را تصور ميکنم
و انديشيدن به اينکه تو روزی مرا ترک خواهی کرد
مرا می ترساند
اگر مرا ترک کنی....
اگر مرا ترک کنی....
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:50 توسط مهدی |
پروردگارا به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا نغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:45 توسط مهدی |
می توان در ماورای یک نگاه
عشق را بی دغدغه احساس کرد
می توان این عشق را چون رشته ی
محکم پر پیچ و تاب یاس کرد
می توان در آسمان زندگی
چشمها را بر افقها باز کرد
می توان در بی کران یک نگاه
فصل سبز عشق را آغاز کرد
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:42 توسط مهدی |
سالها پیش از کنار دریا عبور کردی
اما هنوز هم امواجش برای بوسیدن جای پایت می آیند و می روند
به یاد دارم زمانی در گندمزار میدویدی
و هنوز باد هر روزه ی دنیا را برای بوییدن جایگاه سرانگشتانت در میان
گندمها میرقصد و مست است
روزها پیش بر قاصدکی بهاری بوسه زدی
و بیخبر ماندی از اینکه در آن لحظه تمام قاصدکها از بازدم نفسهایت مردند
گاهی گام برمیداری
بی آنکه بدانی تمامی شقایقها را باد به هوش میاورد
و گاهی آرام و نجیبانه میگویی دوستت دارم
بی آنکه بدانی من در دوردستها برای دوباره شنیدن این جمله
و اینکه باز خواهی گشت
بازهم میمیرم و بازهم جان میگیرم
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:30 توسط مهدی |
هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی هرگز نگو دوست داری اگر حقیقتا به آن اهمیت نمی دی درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری هرگز سلامی نده وقتی میدونی خدا حافظی در پیشه به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر میکنی قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:9 توسط مهدی |
می توان در خلوت خاموشی ام
از سکوت سنگها ی مرده گفت
می توان بر روی مرداب سکوت
مثل نیلوفر به صحن دل شکفت
می توان آینه ای شفاف بود
در میان دستهای نوبهار
می توان تنها شد وتنها نشست
در خم پس کوچه های انتظار
آری آری می توان احساس کرد
خنده های عشق را در ماهتاب
می توان از یاسها لبریز کرد
لحظه های زندگی را بی حساب
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:57 توسط مهدی |
یادته گفتی بهم تا شقایق زندست زندگی باید کرد نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد . . .
یادته گفتی بهم اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی من اومدم آهسته نرمتر از یک پر قو خسته از دوری راه خسته و چشم به راه . . .
یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار فکر کنم شدن دچار. . .
تو خودت گفتی که تنهاست ماهی اگه دچار ریا باشد آره تنها باشد یار غمها باشد. . .
یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما تا با آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهائیتان تازه شود. . .
دیگه اون شقایق که اسیر قفسه صاحب یک نفسه نیست که تازگی بده این دل تنهایی ما پس کجاست اون قفس شقایقت منو با خودت ببر به قایقت . . .
راست می گفتی کاش مردم رازهای دلشان پیدا بود آره کاشکی این دلشون شیدا بود من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب تو خودت گفتی بهترین چیز :
رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق ترست
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:51 توسط مهدی |
چه کنم شوخی که نیست حرف یک عمر دربه دریست ،صحبت کلی آوارگیست ،شکایتی نیست
حرف شکایت که در عشق بیاید باید فاتحه این حکایت را خواند
تازه بعد عمری عاشقی ،از من پرسید مگر تو دوستم داشتی؟؟!
و من یقین دارم دیوانه تر از مجنون.........
او حرفی نزد ،ننوشت، سکوت کرد ..........
اما جوری که به بی قانونی غرور شکسته یک عمر عاشقی ام بر نخورد فهماند که قصد دارد مرا کنار گذارد
او تنها گفت:**که لیاقت تو از من و امثال من بیشتر است
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:47 توسط مهدی |
در خلوت من نگاه سبزت جاري است اين قسمت بي تو بودنم اجباري است با اينکه نمي شود کنارت باشم هر ثانيه بيشتر نگاهت کاري است معناي غم غربت يعني من و تو بازيچه سنگ و چوب يعني من و تو در حافظه زمانه روياي قشنگ اسطوره مرگ خوب يعني من و تو اي دور ترين من که نزديک مني هر ثانيه اين فاصله ها را مي شکني حالا که نمي شود ديدن خوشحالم در خواب بيايي و به من سر بزني
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:20 توسط مهدی |
از نگاهت مي شود فهميد/که هنگام جدايي /سخت نزديک است/مرا نه تاب ماندن هست /نه پايي راي /رفتن از اينجا/ تو را هرگز نمي دانم/ چگونه با چه رويي / بي من تنها/جدا/ تنها بسوي خانهخواهي رفت/اين صداي پا ي ترديد است/مي گويد به من :/ بايد که تنها رفت / مي روم ،اما/ تورا در ياد خواهم داشت
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:18 توسط مهدی |
دلم برايت هي تنگ مي شود ...هي مي روم و هي برمي گردم .. چه مي شود من باشم و تو ! چه مي شود تنها نگاه من باشد و نگاه تو ..؟ من خسته ام ...خسته تر از همان رودي که هرچه تلاش مي کند به دريا نمي رسد... خوب مي فهمي اما انکار مي کني ... چه مي شود من باشم تنها با چشمهايت ؟ من همه اش خودم را لوس کنم و بگويم که بي تو نمي توانم و تو ام مثل هميشه فقط نگاهم کني و يکدفعه میخندی
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:14 توسط مهدی |
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديدو به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي ، حس کني هنوزم دوسش داري .
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:35 توسط مهدی |
گفتم بمون کنار من؛ منو از عشقت سير بکن از نگاهت زندون بساز؛ منو تو اون اسير بکن گفتی که من نمی تونم چون که ديگه بايد برم خيلی دوست دارم ولی بايد که از تو بگذرم گفتم تو اين غربت تلخ بدون تو هلاک ميشم تو دفتر نقاشيا مثل يه نقطه پاک ميشم گفتی اگه گريه کنی اشکای من هم در مياد اگر که لبخند بزنی غروب ميره سحر مياد گفتم که دستامو بگير به هق هقم امون بده به اين تن کوير من؛ شقايقم! بارون بده گفتی که خاطرات تو ؛ هرگز نميره از سرم دست منو رها بکن ؛ اخه بايد بی تو برم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:27 توسط مهدی |
خنده تلخ ادما هميشه از دلخوشی نيست گاهی شکستن دلی کمتر از ادم کشی نيست گاهی دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم مياره يه حرف خيلی ساده ام گاهی چقدر غم مياره
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:24 توسط مهدی |
کاش اي تنها اميد زندگی مي توانستم فراموشت کنم ا که همچون آتشي در سوز دلي در مهيب سينه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خيال اي گل زيبا نمي چيدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوريت کاش هرگز نمي ديدم تو را...![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:52 توسط مهدی |
ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا
عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
به دلم شد آرزو
بازی عمرمو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیر و رو
ای خدا ای خدا ای خدا
تو بر من ای فلک بیداد کردی
دل شاد مرا ناشاد کردی
شکستی در گلویم شوق آواز
نصیبم نصیبم ناله و فریاد کردی
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:43 توسط مهدی |
بیا کنارم سروناز بی تو بیا کنارم زیر طاق مهتاب
عطش ببازیم به نسیم دریا غزل برقصیم تا طلوع فردا
بیا کنارم ساقه ی بهاره رو فرش برگ و پولک ستاره
خمار شعرم میشکن پیش تو عجب شرابی نفس تو داره
گل بهارم در انتظارم حریق سبزی بیا کنارم
تن حریرت جوی عطر جاری صدای گرمت حیرت قناری
بزار بگیرم مثل تور دریا تو رو در آغوش ماهی فراری
بیا کنارم سروناز بی تو بیا کنارم زیر طاق مهتاب
عطش ببازیم به نسیم دریا غزل برقصیم تا طلوع فردا
گل بهارم در انتظارم حریق سبزی بیا کنارم
اگه بدونن ابر و باد و بارون چه دلنواز این شب مهربون
هجوم میارن روی چرت کوچه صدای شهر و می برن آسمون
غروب گذشت و شب رسید به نیمه تب تو می خواد گل سرخ هیمه
بگو بخوابن همه اهل دنیا هنوز یه نیمه مونده از شب ما
گل بهارم در انتظارم حریق سبزی بیا کنارم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:32 توسط مهدی |
عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه اگه بدونه میدونم دیگه با من نمی مونه
عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه اگه بدونه میدونم دیگه با من نمی مونه
اون که پیشش دل من گیره اگه بدونه میزاره میره
اگه بدونه دیونه ام کرده میره و دیگه بر نمیگرده
عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه اگه بدونه میدونم دیگه با من نمی مونه
عاشق شدم دل واپسم گرفته راه نفسم دلهره دارم که بهش می رسم یا نمی رسم
چشمایه اون سر به سرم میزاره دست از سر من ور نمیداره
داره بلا سرم میاره اما خودش خبر نداره
دستم اگر که رو بشه دلم بی آبرو بشه راز مگو بگو بشه
عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه اگه بدونه میدونم دیگه با من نمی مونه
عاشق شدم دل واپسم گرفته راه نفسم دلهره دارم که بهش می رسم یا نمی رسم
چشمایه اون سر به سرم میزاره دست از سر من ور نمیداره
داره بلا سرم میاره اما خودش خبر نداره عاشق شدم عاشق شدم عاشق شدم
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:5 توسط مهدی |
هوا بویه نم گرفته دوباره دلم گرفته
صدایه گریه ی بارون تو خیابون دم گرفته
با نگاهت قلبمو ازم گرفتی اینم بمونه
با غرورت منو دست کم گرفتی اینم بمونه
گفتی که قلب تو پس میدم دیونه اینم بمونه
گفتم این قلب تو پیشت بمونه اینم بمونه
خواستم عاشقت کنم گفتی محاله اینم بمونه
گفتی که تو هم دلت چه خوش خیاله چه خوش خیاله اینم بمونه
من میگفتم شب عشق با این سیاهی نداره ترسی برام وقتی تو ماه ای
تو می گفتی آره من ماه م ولی تو اومدی آسمونت رو اشتباهی اینم بمونه
خواستم عاشقت کنم گفتی محاله اینم بمونه
گفتی که تو هم دلت چه خوش خیاله اینم بمونه
من میگفتم شب عشق با این سیاهی نداره ترسی برام وقتی تو ماه ای
تو می گفتی آره من ماه م ولی تو اومدی آسمونت رو اشتباهی اینم بمونه اینم بمونه اینم بمونه
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:4 توسط مهدی |
دلم برات تنگ شده جونم می خوام ببینمت نمی تونم
بین ما دیوارهای سنگی فاصله یک عمر می دونم
بغض ترانمو شکستم می خوام بگم عاشقت هستم
تو عین ناباوری یک شب خالی گذاشتی هر دو دستم
تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه ی من
تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهای بسته ی من
نیمه شب نیمه شب از خوابم پا می شم نیستی پیشم نیستی پیشم
باز دیونه می شم دوریه تو تیشه زد به ریشم نیستی پیشم
بی صدا بی صدا از من خالی میشم هم صدا هم صدا با بی بالی می شم
گونه هام گونه هام خیس از شبنم غم نیستی پیشم
تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه ی من
تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهای بسته ی من![]()
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:44 توسط مهدی |
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم
شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه من امده آخ داره باورم می شه خنده به من نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمر که در بدرم حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:54 توسط مهدی |
یکی بود یکی نبود توی این قصه ی ما یک پسر بود که هیچ چیز توی دنیا
نداشت اما همیشه راضی و خندان بود. یک روز تمام فرشته ها نزد خدا
جمع شده بودند یکی از فرشته ها از خدا پرسید: خدایا این پسر چرا همیشه
شاد و راضی است؟ خدا از فرشته ها خواست که هر کدام از آنها دلیلش
را میدانند جواب بدهند. اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست
و گفت: خدایا شما به انسانها چیزی دادید که به ما ندادید و آن قسمتی از
وجود خود شما یعنی عشق است. جبرییل ادامه داد:آری این پسر عاشق
است اما معشوقه ی او که دختری زیباست به او اهمیت نمی دهد و مغرور
است. فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم کرد و به شاخه
گلی سرخ تبدیل کرد و آن را در بیابان گذاشت گل سرخ ضعیف است بدون آب
میمیرد. پسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و
نگران تا این که با پرس و جو به بیابان و گل سرخ رسید. گل سرخ داشت از
بی آبی میمرد پسر هر چه گشت آبی پیدا نکرد پس فکری کرد تا دختر را نجات
دهد. او بزرگترین خار گل را که همان کینه و غرور بود از ساقه ی گل جدا
کرد و آن را در قلبش فرو کرد خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل
رسید طلسم باطل شد و گل تبدیل به دخترک شد . اما دختر باز هم بی توجه
از کنار پسر گذشت اما پسر در لحظه ای که داشت جان میداد خوشحال
بود چون معشوقه ی خود را نجات داده بود و با همان خوشحالی جان داد.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 1:37 توسط مهدی |
يه عاشق ، بي قايق تو دريا ، چشماشو مي بنده تو رويا
من عاشق، بي قايق، تو دريا، مي ميرم
چشمامو مي بندم ، بي رويا مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب مي گيرم
يه زيبا، نگاهش به موجها،
يه عاشق ، بي ساحل ، تو دريا
پري هاي دريا ، من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق، ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب مي گيرم
يه عاشق ، من عاشق ، بي قايق ، تو دريا
چشمامو مي بندم ، بي رويا
يه زيبا نگاشو چه آروم به موجها مي دوزه
يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق ، ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب مي گيرم
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 1:32 توسط مهدی |
چند وقتیست که دلم رو به غصه ها سپردم
در این تکرار از غم مردن ها به ثانیه های آخر می رسم
چند وقتیست که آسمان دیگر ستاره ای ندارد
گاه از خودم می پرسم : چه شد که آسمان بی ستاره است
چه شد که هر دقیقه در زندگیم رنگ کهنه صد سال را به خود گرفت
جه شد که همه رفتند ستاره ها خاموش شدند
دلم همیشه برای زندگی خودم می سوزد اما زندگی همیشه دلش از سنگ است
چقدر دلم می سوزد برای آسمانی که ستاره ندارد برای شمعی که نور ندارد
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 2:19 توسط مهدی |
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند چشمانم بس که باریده تحمل نور مهتاب را هم ندارد آخ که چقدر تنهایم دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته روبروی آینه نشسته ام آیا این منم؟!!! شکسته...دلتنگ...تنها تو با من چه کردی!؟؟؟ شاید این آخرین زمزمه های دلتنگیم باشد دیگر هیچ نخواهم گفت اما منتظرم... انتظار دیدن دوباره ی تو برای من اکسیر زندگیست پس برگرد عاشقانه برگرد برای همیشه......
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:10 توسط مهدی |
دوباره صبح می شود من هنوز زندگی میکنم .
در غباری از بودن ونبودن زیر چتر ی که باران خاک تیره اش کرده غوطه می خورم . آرام به انتها نزدیک می شوم و مثل هر روز با صدای بلند نام تو را می خوانم . اما باز تو تنها کسی هستی که صدایم را نمی شنوی. چرا ؟ نمی دانم ! این گناه از من است یا قلب تو نمی دانم! اگر روزی به سراغم آمدی آرام صدایم کن چرا که این بار باز هم منم که صدایت را خواهم شنید و باز این تویی که..........
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:55 توسط مهدی |
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:34 توسط مهدی |
دیدگانم را پر از اشک کردی و رفتی بی آنکه از خود بپرسی چه کردی دلی را شکستی. دل مرا چه یافتی گذرگاهی برای عبور کوره راهی که باید هر جور هست از آن گذشت و رفت رفت و دیگر نیم نگاهی نکرد و برای همیشه رفت. من ماندم و این دلی که دگر کوره راهی هم نیست بلکه شد بن بست غم. مرا از چه یافتی از آبی که می شود از آن چشید و رفت.آبی که دیگر نه زلال است و نه شیرین حالا این آب شده گلی و تلخ. قلبم هنوز می تپد . وقتی که رفتی حالا دیگر دلیلی برای تپیدن نیست نگاهت را باور داشتم به کلامت ایمان آوردم رفتنت هم چو کابوسی مرا در خود گرفت و تا مرگ برد. اما مرگ نپذیرفت چرا که او هم عشق را باور داشت . به من گفت کسی که مرگ عشق را باور کرد دلیلی برای مرگ ندارد چرا که خود مرده من شدم زنده ای مرده در خود . خدایا چه می شد مرا تا وقتی عشق عظیم تو را دارد چرا مرگ عشق را باور کنیم. من با حضورت شدم زنده ای عاشق همان آب زلال . حالا در غم خانه بسته است نور امید پیداست و منم همان عاشق تنها.
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:25 توسط مهدی |