یکی بود یکی نبود اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم
یکی داشت و یکی نداشت اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم یکی خواستو یکی نخواست اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم یکی آورد و یکی نیاورد اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم یکی برد و یکی نبرد اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم یکی گفت و یکی نگفت اونی که گفت تو بودی و اونی که دوست دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم یکی موندو یکی نموند اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من بودم یکی رفت و یکی نرفت اونی که به خاطر تو تو قلب هیچ کسی نرفت من بودم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:8 توسط مهدی |
از کجا آغاز شده ام که اینچنین ثانیه هایم در
حجم خاکستری آخرین نگاه تو
حبس شده اند.
من از تو شب
شب از تو روز می شود
به حرمت غیبت تو
خاطره سوز می شود
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 18:49 توسط مهدی |
کاش وقتي به تو مي انديشم، قطرات اشک مي گذاشت تا تو را در خيالم خوب نظاره کنم! کاش زبانم و دلم ياري ام مي دادند تا با تکرار نام تو، آتش وجودم را براي لحظاتي خاموش کنم و حتي اگر شده لحظه اي به آرامش برسم...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 17:10 توسط مهدی |
میمیرم برات نمی دونستی میمیرم بی تو وبدون چشات
رفتی از برم تو نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات آرزومه که نمی دونستی که من میمیرم برات...میمیرم برات عاشقم هنوز نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم گفتی من میرم تو می خواستی بری تا فرداها آره خوشگلم برو راهی نیست تا فرداها آره خوشگم...آره خوشگلم سفرت بخیر اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور...به یه دنیا نور سفرت بخیر برو گر شکستی ز من می تونی دوباره بساز از دلی شکسته،نومید و خسته تو باز غرور...تو بازم غرور نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی نمی خوام ازت نمی خوام مثه یه شمع بسوزی برام تا حروم بشی برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی...آرزوم بشی
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 19:57 توسط مهدی |
اما دریغ از عشق تو دیگه تمومه شادی حرومه به قلب خستم زدی نشونه دیگه نمی خوام دل دیونه از خاطراتم چیزی بمونه ای وای از اون همه احساس شد پر پر نگاه تو حیف از دلی که با جونم می رفت به راه تو حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم می خوام بدونی چشمامو روی تو بستم رفتی و قلب تو تنهاست بین این همه سیاهی حالا ببین بدون من چه سخته بی پناهی روزی که دل کندی از من گفتی آسونه رفتن اما دریغ از عشق من دیگه ندارم عشقت به سینه تو قلب زخمیم نشسته کینه دیگه نمی خوام بمونه یادم عشق سیاهت داده به بادم ای وای....
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 18:31 توسط مهدی |