امشب دوباره شانه های مهربانت را با بارانی از اشک تر خواهم کرد
امشب همچون کودکی معصوم در آغوشت گم خواهم شد
امشب همچون پيچکی عاشق بر پيکرت خواهم پيچيد
خدايا . . . . . . من امشب چقدر خوشبختم
ای هميشه سبز، سبزی عشقت را از من مگير
دستان عاشقم هميشه تشنه باران محبت توست
مرا درياب
من هنوز آرزوی آمدنت در تنم شعله ور است![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 3:1 توسط مهدی |
در حضور تمامي پنجره ها تنها ديوارهاي آجري را حس مي کنم ، پنجره را در مقابل قفس مي بينم . خورشيد را به تو مي سپارم و تنها شب هاي خاکستري را از تو طلب مي کنم . سهم من تنها خاطره اي ست از تو . در پستوي دلواپسي هاي نگاهم تنها آرزوي عشق تو را طلب مي کنم در آن زمان که حتي تو برايم غريبه اي سر بر شانه هاي باران مي گذارم و در آن سکوت تلخ صدايت ، نگاهت ، عشقت و همه چيز را به فراموشي مي سپارم و اسم تو را تا آن زمان که قلبم مي تپد مقدس مي شمارم !
باورم کن ، باورم کن که تنها باور تو فقل اين قفس را مي شکند ، بگذار کوله بارم را بر شانه هاي شب گزارم وقت رفتن است و فرصتي براي ماندن ندارم . داغ عشقت در نگاهم شعله ور مي شود و شوق رسيدن به تو در وجودم پرسه مي زند و در اين قفس تنها منتظر بال گشودن مي مانم !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:21 توسط مهدی |
تو راگم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من
گرفتار سکوتی سردو سنگینند..
وچشمانم
که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
نمیدانی چه غمگینند..
چراغ روشن شب بود
برایم چشم های تو
نمی دانم چه خواهد شد!
پراز دلشوره ام،بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی که من بی تو
هزاران بار،در هر لحظه میمیرم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:38 توسط مهدی |
همه شب با دلم کسی می گفت
سخت اشفته ای ز دیرارش
صبحدم با ستارگان سپید
میرود , میرود, نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژکان نازکم میریخت
چشمان تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
میشکفتم ز عشق و میگفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد ازارش
برود, چشم من به دنبالشهمه شب با دلم کسی می گفت
سخت اشفته ای ز دیرارش
صبحدم با ستارگان سپید
میرود , میرود, نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژکان نازکم میریخت
چشمان تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
میشکفتم ز عشق و میگفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد ازارش
برود, چشم من به دنبالش
برود , عشق من نگهدارش
اه , اکنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه ی ما
نرم نرمک خدای تیره ی غم
مینهد پا به معبد نگهم
مینویسد به روی هر دیوار
ایه هایی همه سیاه سیاه
برود , عشق من نگهدارش
اه , اکنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه ی ما
نرم نرمک خدای تیره ی غم
مینهد پا به معبد نگهم
مینویسد به روی هر دیوار
ایه هایی همه سیاه سیاه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 18:4 توسط مهدی |
گيرم بازم بيايي از عاشقي بخوني
گيرم تا دنيا "دنياست بخواي پيشم بموني روز غمم نبودي خوشيت با ديگرون بود منو به کي فروختي اون از ما بهترون بود مياي بيا ولي حيف "حيف ديگه خيلي ديره حالا که خاطراتت يکي يکي ميميره کي گفته بود که تنها وقتي تورو ندارم بازم مي گم بدون منم خدايي دارم برگشتي انگار تو باختي توي بازي غرورتم شکستم به چيت داري مي نازي گيرم بازم بیايي... محسن یگانه![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 16:36 توسط مهدی |
فاصله هامو حتی اشک تو چشامو فایده ای نداره دل ما آنقدر پارست موندنش مرگ دوبارست آسمون سینه ما خیلی وقت بی ستارست همینی که باقی مونده واسه دلخوشی تا بشکن تیکه تیکه هامو بردن آخرینشم تو بکن نمی خوام بگذره عمری خط بشی واسه فریبم یقتو نمی گیره هیچکس من که با خودم غریبم بزن و برو عزیزم مثل هر کس که زد و برد طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد
بی کسیهامو غربت توی صدامو هیچکسی باور نداره
تنهایی من دیگه پایونی نداره ویرونه دل سروسامونی نداره
باید بمونم تا همیشه تک و تنها همیشه این دل بشه بازیچه غمها
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 19:52 توسط مهدی |
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست تنهایی را دوست دارم زیرا کسی اشکهایم را نمی بیند تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست تنهایی را دوست دارم زیرا .... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...
شاید در سکوتی یا شاید در شبی سردو بارانی .....!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 0:2 توسط مهدی |
وقتي رفتي همه چي رفت
همه ي دلبستگي رفت
شب و روز من يکي شد
حتي حس زندگي رفت
ديگه بي تو مرده بودم
حرف مردم شده بودم
توي آغوش نبودت
تو خودم گم شده بودم
وقتي رفتي تازه فهميدم کي بودي
براي من تپش زندگي بودي
وقتي رفتي ديگه اون پنچره خوابيد
وقتي رفتي
آره! رفتي
وقتي رفتي
از تو مونده يادگاري
واسه ي من بي قراري
خنده رو لبامه اما
از دلم خبر نداري
نه تو بودي نه ترانه
نه يه حرف عاشقانه
من مگه از تو چي خواستم
فقط و فقط بهانه
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 14:44 توسط مهدی |
اگه غمگين باشم دليل اين غم تويي اگه تو جمع باشم حرف تورو پيش مي كشم
اگه خنده رولبام موج بزنه درياي مواجم تويي
اگه اشك ازروگونه هام چكه كنه ابربهاري تويي
اگه توخواب باشم بدون توروخواب مي بينم
اگه بيدار باشم مي خوام كنارتوباشم
اگه تنها باشم مي خوام به ياد توباشم
اگه تمام زندگيمو به يادتومي گذرونم
درعوض فقط از تويه چيزمي خوام
مي خوام كه حس خوبتو راهي قلب من كني
مي خوام كه توي شاديات يه لحظه يادمن كني
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 14:18 توسط مهدی |
هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي باش که دوستت بداره
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 16:40 توسط مهدی |
خداحافظ از این جا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم
قلبم که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم
موندن هرگز خداحافظ
دیگه میرم اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من
من میمیرم دیگه میرم
خداحافظ دیگه رفتم
دل میسوزه ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم
هیچی نمونده از دلم خاکستر دو آتیشم ریزه ریزه دل میسوزه
خسته شدم دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام
خسته شدم دیگه میرم گریه نکن
دل بیا بریم از عشق دیگه نگیم درد عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگیم
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 17:55 توسط مهدی |
فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افته
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 11:22 توسط مهدی |
باز صبح آمد و تنهايي شبانه مرا از من ربود
باز انوار طلائي خورشيد سوسوي ستارگان تنهاييم را از بين برد.
نمي دونم چرا هر بار که به آسمان شب نگاه مي کنم بياد روزهاي تنهاييش مي افتم اما هرگز تنهايي او را تا زماني که کنارم نيست احساس نمي کنم .... .
تا صدايش برايم نجوا نمي کند دل تنگش نيستم اما هر بار که صدايش را برمن مي بخشايد غم دل تنگيش را بيش هر بار ديگر بر تن خود احساس مي کنم وبه ياد زماني که نيست مي افتم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 14:58 توسط مهدی |
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منو ببخش منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم منو ببخش اگه بهت خیلی می گم دوست دارم منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منو ببخش
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 19:16 توسط مهدی |
دلم نمی خواهد دستهایم را در دستهای سرد غم بگذارم و زندگی کنم
دلم نمی خواهد دستهای سردم را در دستهای غم بگذارم و گریه کنم
دستهای من و غم هردو سرد است و من با گرفتن دستهای غم دستهایم یخ میزنند.از غصه ، از تنهایی یخ میزنند.راهی ندارم باید دستان غم را بگیرم وقتی محبتی نیست
امید به زندگی ام با گرفتن دستهای سرد غم از بین می رود
دلم می خواهد دستهای گرم محبت را بفشارم.دلم می خواهد دستهای گرم محبت را بفشارم تا یخ
های دستم از گرمای محبت آب شوند.
می خواهم با گرفتن دستهای محبت گریه کنم اما اینبار گریه شوق.
اما هیچ دستی از سوی محبت برروی من دراز نمیشود.
غم با تنهایی، با غصه، با درد آمده به سراغ من.
به استقبال کدامیک باید رفت؟
دستان سرد کدامیک راباید گرفت وقتی راهی جز این نباشد؟
غم که به زندگی بیایید دیگر رفتنی نیست
غم که به زندگی بیاییدشکستنی نیست
یخ دستان غم آب شدنی نیست
تنها محبت است که میتواند این یخ را آب کند و غم را از زندگی محو کند.
اما افسوس که محبتی نیست
محبت پس تو کجایی که زندگی ام دارد با بودن غم و تنهایی تباه می شود
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 18:58 توسط مهدی |
آسمون دلم ابري شده،بازم اشکام ترسيدن و مي خوان از چشمهام فرار کنن،رفتم پيش آسمون بلکه يه خورده دلم باز بشه و يه خورده آروم بشم اما اون خيلي بدتر از من بود،انقد ديروز گريه کرد که همه مردم اين شهر حيرت زده شده بودن،رفتم زير اشکهاي آسمون وايستادم تا بلکه اشکهاي اين پديده خداوندي بتونه غم وغصه رو از تنم پاک کنه و با خودش ببره ،اما نه انگاري اينها موندگارن ميخوان تا آخر عمر با من بمونن،داد زدم،به آسمون گفتم :دلم داره ميترکه ميخوام مثل تو گريه کنم تا يه خورده آروم بشم،خودم گريه کردنو بهت ياد دادم حالا خودم نميدونم چه جوري گريه کنم،آسمون هيچي نگفت فقط هق هق گريه کرد.
داشتم ديونه ميشدم به دريا نگاه کردم شايد اون بتونه آرومم کنه اما اون هم انقد عصباني بود که جرات نکردم بهش نزديک بشم،سرمو گرفتم بالا گفتم:خدايا تا کي،تا کي بايد اينجوري غصه دار باشم تا کي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اشکام طاقت نياوردن و مثل کسي که عجله داره تند تند از چشام فرار کردن،آسمون داشت پا به پاي من گريه ميکرد،ديگه هيچي نفهميدم وقتي چشامو باز کردم ديدم که باد مهربونم مثل هميشه داره صورتمو ناز ميکنه چشامو درست نميتونستم باز کنم،بلند شدم، تنم خسته و کوفته بود،اما يه خورده آروم شده بودم دوست داشتم همون جا ميموندم تا اين حس خوب با ترافيک تو جاده از بين نره اما حيف بايد ميرفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:50 توسط مهدی |
بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق
اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق
حق با تو بود از غم غربت شكسته ام
بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام
ما ميرويم گر چه ز الطاف دوستان
بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجرست
از سادگيست بر كسي تكيه كرده ايم
اينجا كه گرگ با سگ گله برادرست
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:20 توسط مهدی |
اگر چه سفر خیال با تو
حریف هضم این فاصله ها دیگر نیست
دل بی قرار من
بسته به این فاصله ها باقی ست
در حضور بوقهای ممتد اشغال
نت بیقرار من
باز هم میان شیار های خاموشیست
در سکوت سپید شب
مجال سایه بازی برای افتاب نیست
که شب بو بی قرار عطر های مهتابی ست
در این خطوط عطر اگین ز یاد تو
انتشار نت صاف صدایت
به وسعت واژه تنهایی ست
+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 16:19 توسط مهدی |
مي داني چه شده ؟؟
آسمان صاف است و باران هم نمي آيد .
اما باز چيزي شبيه باران احتمال از آمدن آن دارد .
ترا به خدا برايم چتر نياور.
وقتي كه من تو را دوست دارم
نه چراغي به خانه بياور نه چتري از همسايه بگير .
حالا ميدانم كه بايد به تو بيانديشم .
وقت ملايم يادها ، شبيه آرامش آينه در غيبت ديوارهاست .
حالا ديگر همه از اضطراب من ميفهمند
كه كار از كار گذشته
حالا تنها به تو ميانديشم
تنها به تنهايي تو ميانديشم
ديروز را دانسته آمدم
اما امروز ندانسته عاشقم
هي ميرسم كنار دانستگي اما باز هم ندانسته عاشقم
چون فهميدم زندگي با تو
شكل صبور همه شقايقهاست .
+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 16:15 توسط مهدی |
چشم را باید بست حرف را باید خورد
از دل این آسمان , رنگ را باید برد....
چه سکوتی کردیم ,در دل شبهای تار
چه شنیدیم اکنون جز نوای تلخ تار.....
می نشیند آرام زخم تلخ روزگار
بر تن پر درد من می نگارد یادگار....
هر کسی را درد بود , هر کسی را زخم هست
از دل غمخانه ام , رنگ شادی رخت بست....
ای نهان در پس دل , کی شود وقت حضور؟
کی شود پاک از غبار, راه های پر عبور ؟...
از دل شب تا سحر چشمهایی بی خواب
در پی رویای تو لحظه های ناب ناب.....
می شود برگردی ای مسافر ناگاه ؟
بخورد پیوند باز حرفها در یک نگاه ؟.........
می شود پرگردد لحظه ها از عطر تو ؟
از شکوه بودنت لحظه ها گردد نو ؟ .......
دستهایم پرگشت از نبود بودنت
دستهایم خالیست از دو دست بودنت....
می کنم تصویر باز, نقش وصلت در خیال
در خیالی دور دور تا نهایت تا محال....!
نمی دونم اگه جمعه شبها آوازه خوان دوره گرد محله " یه دلم میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم " رو نخونه , چیزی میشه ؟
+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 16:7 توسط مهدی |
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:21 توسط مهدی |
بسه تنهایی دیگه توی قفس بسه این تنهایی بدون همنفس
دیگه بسه تشنگی بدون آب خوردن فریب و نیرنگ سراب
واسه هر کی دل من تنگ میشه تا میفهمه دلش از سنگ میشه
دوستی از روی زمین پاک شده مردی و مردونگی خاک شده
هر کی فکر خودشه تو این زمون تو نخ آب یخ و گرمی نون
باید حرف دلمو گوش کنم همه دنیا رو فراموش کنم
دستم و بلند کنم به آسمون خودمو رها کنم از این و اون
دلمو جدا کنم از آدمها سینم و پر کنم از یاد خدا
دیگه بسه دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر دنیا ببار
شب تاره شب تاره شب تار آسمون خورشیدو بردارو بیار..
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:0 توسط مهدی |
ما رو باش که فکر میکردیم میشه عاشق بود و موند
مارو باش که فکر میکردیم میشه از عاشقی خوند
ما رو باش که عمریه از عاشقی دم میزنیم
عمریه که چونه ی زیاد و از کم میزنیم
چی میشد اگه دروغ، تو لحظه ی ما جا نداشت
چی میشد اگه دورنگی هم دیگه معنا نداشت
کاش میشد واسه هوس رفاقت ها رو نفروخت
کاش میشد صداقت ورو تن هر آینه دوخت
چرا ما آدمها گاهی وقتا خیلی بد میشم؟
واسه راه همدیگه خواسته نخواسته سد میشیم؟
جای مرهم واسه زخم عاشقا نمک میشیم؟
هر کی با ما صادقه باهاش پر از کلک میشیم؟
دلخوش هر کی شدیم تو زرد از آب در اومد ش
وقتی دلتنگی بیاد هیچکی نمی یاد بدادش
ندونستیم چرا وقتی نوبت ما ست دیر میشه
حرفای خوب واسه ما زخم زبون و تیر میشه
شاید اما ندونستیم زندگی چه شکلیه!
کی سر کاره کی نیست؟اصلا"دنیا دست کیه؟
ما به هر حال میپریم بی چشم و دل بی پرو بال
ما به مشکی دلخوشیم دورنگی ها رو بی خیال!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 10:56 توسط مهدی |
در سكوتي اين چنين بي همزباني تا به كي؟
با دل تنهاي من ، نا مهرباني تا به كي؟
سر به زير بال ، پنهان مي كني اندر قفس
نغمه سر كن اي قناري بي زباني تا به كي؟
حلقة درديم ، ما را در سياهي بسته اند
از چنين غم در چنين شب ، پاسباني تا به كي؟
خفته ايم اندر قفس بي همنوايي تا به كي؟
اي خوشا طوفان دريايي ، خوشا فرياد باد
در كوير بي نوايي ، باغباني تا به كي؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 10:54 توسط مهدی |
ميان عشق و نفرت كمتر از يك تار مو شايد
نباشد رسم دل دادن فراموشي و تنهايي
نباشد آخرين حركت فقط آن سوي دلتنگي
تو كه در راه عشقت بي مهابا مي روي آخر
چرا تنها و بي ياور؟
من از روي شقايق هاي پژمرده
كه هستند در دل اين عاشقان مرده
پريشانم پريشانم
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 10:52 توسط مهدی |
تو با منی هرجا برم مهر تو بند جونم عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم نگاه دریای تو و آبی رو آتیشم واست دلم واست تنم واست تموم زندگیم ازتو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگیم نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه هم نفس قسمت من دوستت دارم یه عالمه قشنگ ترین خاطره ها با تو و از تو گفتنه آرامش وجود من صدای تورو شنفتنه
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 10:42 توسط مهدی |
من همونم که همیشه غم و غصم بیشماره
اونیکه تنهاترینه حتی سایه ام نداره
این منم که خوبیامو کسی هرگز نشناخته
اونکه در راه رفاقت همه هستیشو باخته
هر رفیق راهی با من دو سه روزی همسفر بود
انتهای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود
هر کی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد
اونکه عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید
همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت
وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:55 توسط مهدی |
تـو هـموني كـه يـه روز ، مــن تو رو خواسـتم از خـدا
اونـكه دنـبالش مي گـشـتم ، هـمـيــشه تـو قـــصـه ها
تـو همون هستي كه من ، تـو خواب و رويــا مي ديـدم
خــودم و بــدون تــو ، هــمـيـشه تــنــها مي ديـدم
اون تويي كه روز و شب،من و با خودت به رويا مي بري
تـوي دنـيا واسـه من، اون تـويي كـه از همه عـزيزتري
تـو هـمون روحي كه تـو جسم مـني
تـو شــبـيه مـــن و هـم اسـم مـني
تـو هـمـيـشه از دلــم بــا خــبـري
حـتي از من به خودم ، خودي تري
تـو هـموني كه مي خوام ،جـز تـو چيزي نمي خوام
مـي رسـم كــنـار تــو ، بـــه هـــمـه آرزوهـــام
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:54 توسط مهدی |
یادت باشه ... همیشه دوست دارم
يادت باشه....گاهي وقتا مثلاً آخر شب که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اونور تر از تو مي تپه واسه تو....
يادت باشه که فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني....
يادت باشه من هر شب با اسمت همصدا مي شم و تو روياهام با تو حرف مي زنم تا سبک شم تويي که حتي يادت و خيالت هم آرامش بخشه
هيچ مي دوني که وقتي يه کوچولو ازم دور ميشي من چقدر غصه دار ميشم؟ اون موقع است که چشماي غمگينم دنبال چشماي سياه قشنگت مي گرده ...دستام دنبال دستاي مهربونت مي گرده تا احساست کنه...بدونه که هستي...هميشه مي موني ...خودت مي دوني که اين واژه ها نمي تونن اون چيزي که تو عمق وجودمه ابراز کنن...وقتي مي خوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن ...بلکه حتي به احترام حضور سبز و مهربونت سر تعظيم در مقابلت خم مي کنند...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:53 توسط مهدی |
خيلي وقته ديگه بارون نزده
رنگ عشق به اين خيابون نزده
خيلي وقته ابري پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توي سينه منه
ابر چشمام پر اشکه اي خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده
قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده
خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده
قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده
بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست
کوه غصه از دلم رفتني نيست
حرف عشق تو رو من با کي بگم
همه حرفا که آخه گفتني نيست
خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده
قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:53 توسط مهدی |
حس كردم تو خواهي آمد كه تو را تا ابد دوست بدارم
دنيايي از خيالات داشتم كه در آن جايي برايت نگه داشته بودم
چرا نمي توانم نفس بكشم وقتي كه اينجا نيستي ،
نمي توانم عادت با تو بودن را از سر باز كنم
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:52 توسط مهدی |
به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای نیلوفر را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم،که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق و دلش به زلالییه باران است
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ............
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:51 توسط مهدی |
صدای نازت توی خیالم
دستای گرمت تو دست سردم
نوازشم کن
حتی تو خوابم هنوز چشم به راهم
اگه تو حتی خاطره باشی
بازم قشنگه مال من باشی
هرجا که هستی هر جا که باشی
خدانگهدار
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:50 توسط مهدی |
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد:تو به من گفتي:
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:
"حذر از عشق ندانم !
سفر از پيش تو هرگز نتوانم !
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه:" تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
" بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم "
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:49 توسط مهدی |
مي خواهم بنويسم ... اما نمي دانم آيا تو آنها را مي خواني يا نه ...
بر برگي از ياس شعرهاي بهاري با تو بودن را مي نويسم با نگاه سحر به
افق ديده ات لبخند مي زنم سياهي را رنگ مي زنم تا وقت زودتر بگذرد و
تو بيايي بي تو بودن عمر مرا به انتها مي رساند ...
با تو بودن همچون آتشي است که مرا در عشق تو مذاب مي کند
لبخندت را همچون آيئنه اي به من بسپار تا هر دمم عاشقانه با نگاههاي
تو خاکستري شود.
ماه شو و مرا از نقاب سياه شب نجات بده چه بگويم که در تو اثر کند و تو
مرا از هر چه پوچي است نجات دهي به نگاهت قسم که خيال مرا از تو گريزي
نيست هميشه اين منم که براي پرسشي ساده پريشانم : آيا مرا دوست داري ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:48 توسط مهدی |
دوباره تنها شدم …..
آری امروز به یاد پرنده ای افتادم که تنها شده و دنیا روبه چشم خار میبینه....
ای کاش میشد به کسی اعتماد کرد به وجود کسی ایمان داشت......
چرا آدما بعضی وقتا خودشونو از وجودمون خالی میکنند
چرا وقتی به کسی نیاز داری خودشو از وجودت خالی میکنه
آری امروز روزی بود که من خودمو دوباره تنها حس کردم روزی که به وجود آدما شک کردم...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:43 توسط مهدی |
ای کاش اینک در کنارت بودم و هردو باهم از این باران سیراب می گشتیم!
ای کاش اینک در اغوش گرم و مهربانت همراه این باران می گریستم ودستان
نوازشگرت مرا تسکین می دادوآرامم می کرد!
ولی تو نیستی.............
تونیستی و من بارویاهایم تنها به تماشای اسمان گرفته نشسته ام!
ای که شانه هایت گرم ترین جای ممکن.
ای که نوازش هایت لذت بخش ترین خوبی ها.
تورا می شناسمت و با تمام وجود خسته به دنبالت هستم
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:42 توسط مهدی |
کاش می شد کمی برای نابترین عشقها ارزشی قائل شویم
کاش از این نابسامانی روحها می گریختیم چقدردر خاکستری
روزگارمان غرق شده ایم . من دلم برای لبخند های روشن
تنگ شده من هنوز دلم می خواهد در آسمان آرزوها پرواز کنم
چقدر سنگدلیم که دلمان را در قفس طلایی نباید ها اسیر
می کنیم این نهایت بیرحمی است که یاد تبسمهای کوچکمان
را خوشیها را قاب کنیم و به دیوار های سنگی قلبمان بیاویزیم ...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:22 توسط مهدی |
من چنان تاریکم که همه ستاره ها هر شب به چشمانم کوچ می کنند
فکر می کنم زنها یک چیز را خیلی خوب می دانند مدارا کردن ساختن
و تحمل کردن را ...
ولی من هنوز عاشقم عاشق دریایی طوفانی که سرد و بی مهر
است عاشق چشمهایی که همیشه گریانند و قلبی که سالهاست
خاک گرفته من می خواهم به روشنایی روزهایت ایمان پیدا کنم
من می خواهم به باران و یاس دل خوش کنم
عشق چیزی است که هرگز نمی توانم درکش کنم ...
نمی دانم باید از آن بترسم و بگریزم یا اعتماد کنم و بمانم ...
این دو راهی تا به کی روزگارم را تهدید خواهد کرد ؟
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:21 توسط مهدی |
من رویایی
که در بی تابی احساس تو
غنچه های گلشن امید را گم کرده ام
همچو بارانی
که در دلگیری چشمان تو
جویهای روشن خورشید را گم کرده ام
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:20 توسط مهدی |
و من همچنان تنهایم و این تنهایی تاریک و تلخ
را هیچ کس درک نمی کند هنوز هم من در پیچ
و خم نادانسته هایم پرسه می زنم هنوز راه حلی
برای این دلتنگی مرگ آور پیدا نکرده ام
خسته از این راه بی پایان
خسته و رنگ پریده
از وحشت بی تو بودن
هنوز در گیرودار احساسم دست و پا می زنم ...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:19 توسط مهدی |
چشمهایت به من امید زندگی داد آیه ای بود از لطف خدا .
چشمهایت مرا با حقیقت روشن عشق آشنا کرد با
نگاهت چگونه بودن را درک کردم زیستن را فهمیدم
من برای لحظه ای کنار تو نفس کشیدن چه باید
بکنم ؟ برای چشمهای تو ...
که در زندان غم و اندوه اسیرند چقدر باید دعا کنم؟
من چگونه می توانم راه قلبم را برای تو نمایان سازم
برای نگاهی که هرگز مرا نمیفهمد
برای مغروری که گویا اصلا مرا نمی بیند .
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:18 توسط مهدی |
و اشک مرا هیچ کس ندید تا کنارم بنشیند و دلداریم بدهد .
هیچ کس نفهمید که خورشید چقدر دیر طلوع کرد دل من
هزار بار با یاد تو خروشید و انقلاب کرد دل و من با تازیانه ی
عقل این شورش را خفه کردیم حالا خسته و زخمی گوشه ای
زانوی غم بغل گرفته و منتظر آخرین فرصتها و تصمیمهاست
حالا امید و هستی اش در گرو قدرت عشق من است حالا
فقط می تواند با عشق آرام گیرد و خواهد گرفت چون من
عاشق دیوانه ای بیش نیستم .
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:18 توسط مهدی |
من به اندازه یک آسمان دلم گرفته می خواهم گریه کنم میخوهم فریاد بزنم
کاش میتونستم خودم را از خود بیچاره ام بگیرم کاش می توانستم خودم را از
خود بیچاره ام بگیرم کاش می توانستم نباشم بمیرم کاش می توانستم خود را
از این شب طولانی رویاها برهانم کاش می توانستم خاموش شوم و زبان فرو
بندم فنا شوم محو شوم ... من از این روزگار خسته شده ام از این لحظه هایی
که حال مرا نمی فهمند و کند می گذرند بیزارم من از تمام شایدها و باید ها متنفرم .
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:17 توسط مهدی |
ای غروب تلخ و ای آسمان غبار گرفته شما بر عشق من آگاهید شما میدانید که من چقدر برای این گریز پای مهربان اشک ریختم میدانید که مثل پادشاهی مغرور و زیبا بر قصر قلب من فرمانروایی میکند میدانید ...
شما به همه ی رازهای من آگاهید ... ولی من برای آرامش این سلطان بیجانشین باید از زندگیم بگذرم از همه هستی و مستی ام ... از عشق از امید از رویاهای شیرین ... ای خورشید که میروی تا در آنسوی مرزها ما را فراموش کنی به او بگو که چقدر دوستش دارم و چقدر محتاج آغوش گرمش هستم ...ای ابر ها برای من بگریید برای سرنوشت تلخ و شیرینم برای راه غم انگیز و شادی که در پیش گرفته ام .
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:15 توسط مهدی |
توی
نذار که تو اوج جونی غبار غم بشینه رو دلت یهو پیرو زمین گیرت کنه
منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست تا آخر عمرت اگه تنها باشه اون نمی یاد...
خودش می گفت یه روزی می ذاره میره خودش می گفت یه روز خاطره هاتو و می بره
از یاد.......
آخه دل من دل ساده ی من تا کی می خوایی خیره بمونی به عکس روی دیوار
آخه دل من دل دیونه ی من دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار
دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی
و بی کسی و یه عمر خاطره پیش روت
دیگه نمی یاد دیگه پیشت نمی یاد از اون چی موند برات
بجز یه قاب عکس روبروت
تاکی می خوای بشینی به پاش بسوزی تاکی میخوای بشینی
چشم به در بدوزی
درپی پیدا کردن کسی برو که فقط واسه ی خودت بخواد تورو
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 16:16 توسط مهدی |
من تمام شدم ناگهان احساس کردم تمامی فصلها باید فصل بد تنهایی باشد ناگهان پنجره های بزرگ خانه رویایی ام رنگ سیاهی گرفت سیاه شد آسمان سینه ام سیاه شد بی آنکه ستاره ای در آن باشد اکنون به سوگ نشسته ام تنها بی همدمی که تسلی خاطرم باشد . چقدر لحظه ها برایم طولانی و نفرت انگیز شده . ای خدا پس چرا به حرف دل من گوش نمیدی لااقل تو یکی به حرفهام گوش کن تو این آسمون به این بزرگی ستاره کوچیک منو ازم دور کردی .
پس همون آرزویی که فقط من می دانم و تو اونو برآورده کن ای تنها دل خوشی من . خدایا مرا به دریا ببر تا در دل ماهیهای بی زبان آرام گیرم و از این دنیای لعنتی آسوده گردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 18:47 توسط مهدی |