بغض پاییزی ابرم بغض یک غروب غمناک شاهد شکستن من قطره بارون رو خاک
غربت هر چه غروب غم هر چه ابر دنیاست کوله بار این غریبه جاده دربه ردی هاست
میون تنهای دنیا شده تنهایی نصیبم کاش که بودی و میدیدی اینجا بی تو چه غریبم
کاش میدونستی که بی تو مرگ تدریجی هستی یاد تو تنها رفیق توی هوشیاری و مستی
من هوای گریه کردن تو صدای گریه من یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم
بی تو هر لحظه یه قرن هر نفس زخم کشنده تنها با گفتن اسمت رو لبام میشینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه است بعد از اون های های گریه ست جای هر آواز اینجا هر صدا صدای گریه ست
من هوای گریه کردن تو صدای گریه من یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:23 توسط مهدی |
پریشانم و خسته به سوی یک ستاره آنچنان حیرت زده می نگرم که گویی:
هیچ ستاره ای تا بحال ندرخشیده و هیچ پروازی از هیچ کبوتر سراغ نگرفته است.
چرا ، از اینکه خبر باران را به باغات آینه آورده ام سرزنش ام میکنید من که کاری نکرده ام!
به فرض که در خواب این ستاره هم گریه ام گرفت.من که کاری نکرده ام!
فقط میان نامه هایی به خدا گلبرگی کنار گذاشته می بوسمت و بسیار گریسته ام.
برای پر سوختن پروانه ها شقایقها سرخی خود را به غروب نمی سپارند.
انگار که عشق هم در باور یک ستاره کابوسی بیش نبوده است.
ای کاش سکوت را می شد با فرزیادی در هم آمیخت و فریاد را در نفس رها کرد.
انگار که تمام ستاره ها برای فریاد کردن شقایقها زاده شده اند و تمام راز سفر، بازگشت به زاد روز شقایق هاست.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 14:23 توسط مهدی |
دیشب به آسمان خیالم نگاه کردم من بودم و یه آسمان بی ستاره
در هر ستاره اش تو رو دیدم و از صدای باد نام تو را شنیدم
از باغچه قلبم گلی چیدم تا به تو تقدیم کنم اما ناگاه
ستاره های خیالم همچون باران بر زمین چکید و باد از حرکت ایستاد
به هر سو نگاه کردم تاریکی بود و سکوت و تنهایی
فقط من بودم و یاد و خاطره تو
من بودم و تنهاییم
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 14:35 توسط مهدی |
خیلی وقت که احساس میکنم دلم داره زیر بار این همه غصه خورد میشه و از بین میره.
انگار یکی پاشو گذاشته رو دل من و هی فشار میده و دلم زیر بار این سنگینی له و پژمرده میشه هر روز از روز قبل خمیده ترو رنجورتر به نظر میرسه.می ترسم یه روز برسه که دیگه اثری ازش نباشه آخه از هر طرف با درد و غصه محاصره شده و هیچ راه نجاتی برایش نیست حتی یه در هم جلوش باز نمیشه تا خودش رو نجات بده. مثل گل سرخی شده که دور و برش رو خار گرفته باشه . خدایا میدونم که فقط تو می تونی کمکش کنی پس ازت میخوام که دری به روش باز کنی تا بتونه دوباره روشنایی و محبت را تجربه کنه
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 9:25 توسط مهدی |
قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي تو در حريم غربت من پا گذاشتي
رفتي و در سكوت تماشا نموده ام تنهايي مرا تو چه تنها گذاشتي رفتي و سهم عشق براي دل تو بود سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي؟ يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي سهم من غريب كه اينجا گذاشتي گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي آن را تمام گردن حوا گذاشتي يك قطره اشك سهم من از روزگار شد در لحظه اي كه پا به دنيا گذاشتي
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 20:57 توسط مهدی |