به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشي يک روز ميميرم از پا مي افتم
به تو گفتم خودم ميکشم پر ميزنم تو آسمونا بگو گفتم يا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات چشاتم تنهام گذاشتند
حالا من موندمُ اشکُ بغض و آهُ عکس پاره تو و من بگو گفتم يا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره حالا يادگار من بعد سفر کردن تو طناب دار
ديگه جون نداره دستام آخر قصه رسيده عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده
![]()
![]()
شعر از البوم محسن چاووشی
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 15:14 توسط مهدی |
آمدم تا خانه اي از جنس دلتنگي بسازم سقف آن آسمان آبي فرش آن خاک و ديوارش از جنس دلتنگي هايم باشد .ميخواهم هر آن گاه که دلتنگ شدم به آسمان خيره شوم و دلتنگيم را با او تقسيم کنم ، مي خواهم هر آن گاه که سقف خانه ام دلتنگ شد و هواي گريه کردن به سرش زد با او بگريم او اشک چشمانش را در ميان ابر ها پنهان مي کند و من نيز اشک چشمانم را در ميان اشک او پنهان خواهم کرد و هق هق گريه ام را با صداي دل نواز آسمان هم صدا خواهم کرد . آري تکيه گاه من در اين هستي آسمان است و من سر بر شانه هاي آسمان مي گذارم او نيز با گرمي مرا در آغوش مي گيرد . اما اگر آسمان ديگر گريه نکرد چه خواهد شد ؟ در آن زمان من دلتنگي ام را با چه کسي تقسيم کنم ، صداي هق هق گريه ام را چگونه پنهان کنم ، تا او " نداند که در غم رفتنش اين چنين ميگريم ". زندگي به من آموخت که چگونه با آسمان انس بگيرم اما هيچ گاه نيافتم که چگونه از او جدا شوم ، زندگي به من آموخت چگونه در تنهايي ام به آسمان پناه برم اما هيچ گاه نگفت چگونه بدون آسمان زندگي کنم . نمي داني چقدر دلم هواي گريه کردن دارد شايد آسمان ديگر گريه نکرد ،شايد غم آسمان پايان يافته است . اکنون من مانده ام با بغضي که در گلو حبس کرده ام و تا آسمان نبارد من نيز گريه نمي کنم . من تنها با آسمان مي گريم ....
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 16:59 توسط مهدی |
دلواپسو بی تابم باز امشبم بیخوابم
ازت خبر ندارمو تا خود صبح بیدارم حس خوبی ندارم چشام همش به ساعته میپرسم این چه حسیه یکی میگه خیانته گوشیو بردار تا صدات یه ذره ارومم کنه این نفسای اخره دلم داره جون میکنه همش دارم فکر میکنم دسته یکی تو دستته دارم میمیرم ای خدا فکر میکنم ح محسن چاووشی
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 10:3 توسط مهدی |