شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 16:45 توسط مهدی |
مي روم خسته و افسرده و زار شعر:فروغ فرخزاد
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
ناله مي لرزد مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 15:54 توسط مهدی |
نمیدانم چرا غمگینم ای دل اسیر ماتمی سنگینم ای دل
اسیر روزگار غربتم ای دل تو رو ماتمکده می بینم ای دل![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 14:36 توسط مهدی |