قطره قطره بارونا اتاق تاريک منو روياي تو و يه راه باريک
تک و تنها واسه تو ترانه ساختم تو قمار عاشقي دلتو باختم
خاطره خاطره خاطراتو نمي خوام
توي نيمه هاي شب باز پريشون عشق من عاشقتم بزار بمونم
تو جووني قسمتم شد غم و غصه دردمو به کي بگم نمي دونم
به خدا ديگه رمق واسم نمونده زندگي رو نمي خوام آره ميدونم
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 14:18 توسط مهدی |
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح بيرون فتاده بود يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش در دامن سكوت بتلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 9:52 توسط مهدی |