تبليغاتX
--- New Page 3 --- --- ----

--- ---------- ----------- === تنهایی من - خانه ای خواهم ساخت

تنهایی من

من خسته ترین واژه ملموس غروبم ,کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید

آمدم تا خانه اي از جنس دلتنگي بسازم سقف آن آسمان آبي فرش آن خاک و ديوارش از جنس دلتنگي هايم باشد .ميخواهم هر آن گاه که دلتنگ شدم به آسمان خيره شوم و دلتنگيم را با او تقسيم کنم ، مي خواهم هر آن گاه که سقف خانه ام دلتنگ شد و هواي گريه کردن به سرش زد با او بگريم او اشک چشمانش را در ميان ابر ها پنهان مي کند و من نيز اشک چشمانم را در ميان اشک او پنهان خواهم کرد و هق هق گريه ام را با صداي دل نواز آسمان هم صدا خواهم کرد . آري تکيه گاه من در اين هستي آسمان است و من سر بر شانه هاي آسمان مي گذارم او نيز با گرمي مرا در آغوش مي گيرد . اما اگر آسمان ديگر گريه نکرد چه خواهد شد ؟ در آن زمان من دلتنگي ام را با چه کسي تقسيم کنم ، صداي هق هق گريه ام را چگونه پنهان کنم ، تا او " نداند که در غم رفتنش اين چنين ميگريم ". زندگي به من آموخت که چگونه با آسمان انس بگيرم اما هيچ گاه نيافتم که چگونه از او جدا شوم ، زندگي به من آموخت چگونه در تنهايي ام به آسمان پناه برم اما هيچ گاه نگفت چگونه بدون آسمان زندگي کنم . نمي داني چقدر دلم هواي گريه کردن دارد  شايد آسمان ديگر گريه نکرد ،شايد غم آسمان پايان يافته است . اکنون من مانده ام با بغضي که در گلو حبس کرده ام و تا آسمان نبارد من نيز گريه نمي کنم . من تنها با آسمان مي گريم ....

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 16:59 توسط مهدی |